https://honarcredit.ir/qui-wq700735976
اين داستاننويس که در کارنامه خود کتابهايي براي کودکان و نوجوانان نيز دارد، در گفتوگو با ايسنا درباره مفاهيم بزرگسالانه در ادبيات کودک به عنوان يکي از چالشهاي اين حوزه، اظهار کرد: ادبيات کودک در ايران ريشه بسيار ژرفي در قالب افسانهها و قصهها دارد که غالبا به صورت شفاهي نقل ميشدند و بعدها هم توسط فضلالله مهتدي صبحي تدوين شدند. البته خودم شاهد و ناظر اين رخداد بودم؛ 70 سال پيش در منطقهاي در شمال کرمانشاه به نام کوليايي که زمستان سختي داشت، راديو و برق نبود، برف از پاييز شروع ميشد و تا اولين ماههاي بهار برف روي زمين بود، در اتاق کرسي ميگذاشتند و قصهگوها که عموما خانمها بودند، همه را جمع کرده و قصههاي شيرين و جذابي تعريف ميکردند، به نحوي که مخاطبان متوجه نميشدند زمستان چطور آمد و چطور رفت. يا اين مورد را هم شنيدهام؛ مثلا کسي ميخواست تعدادي گوسفند را براي فروش از کرمانشاه به همدان ببرد، در اين مسير طولاني قصه تعريف ميکرد تا هم خستگي راه از بين برود و هم متوجه نشود که مشکلات راه چه بوده است و حتي يک قصه در تمام اين مسير طول ميکشيده که يکي از اين قصهها «امير ارسلان» بوده است.
او افزود: «امير ارسلان» رمان جذاب و قدرتمندي است که متاسفانه در روزگار ما چندان به آن بها نميدهند. بدون هيچ اغراق و تعصبي اين کتاب يکي از شاهکارهاي بزرگ است و اگر مترجمان اين کتاب را به زبان انگليسي يا هر زبان ديگري ترجمه ميکردند، جهانيان متوجه ميشدند چه ادبيات خيرهکنندهاي در ايران خلق شده است. امرزه در امريکاي لاتين دارند يک پديده به اسم رئاليسم جادويي را با طبل و کوس و کرنا به خورد جهانيان ميدهند و خيلي هم غوغا راه انداختهاند اما «امير ارسلان» را که بخوانيد، ميبينيد آثاري که توسط کساني چون گابريل گارسيا مارکز و ديگران خلق شده، در برابر اين اثر اصلا چيزي نيستند. البته 20 صفحه اولش خستهکننده است، قصه از جايي آغاز ميشود که شاهزاده وارد روم شده و خود را به شکل شاگرد قهوهچي درميآورد. از اين دست آثار زياد داشتيم که حفظ و مکتوب نشدهاند و بخشي هم در اثر حملات اقوامي از بين رفتهاند.
ياقوتي تاکيد کرد: قصههايي که در گذشته براي کودکان نقل ميشده، به گونهاي نبود که بخواهد ادبيات بزرگسال را به خورد کودک بدهد. واقعا ادبيات کودک بوده؛ کودکان پاي قصه بزرگترها مينشسته و مجذوب قصه ميشدند، با آن قصه به خواب ميرفتند و روياهاي بزرگي در ذهنشان ميپروراندند اما متأسفانه در تاريخ معاصر برخي از نويسندگان که براي کودکان هم کار ميکردند، ادبيات بزرگسال را به اسم کودک مينوشتند. نميخواهم نام ببرم. کسي اين کتابها را بخواند، ميبيند براي بزرگسالان نوشته شده و به کودک ربطي ندارند. اگر از کودکان بپرسيد منظور نويسنده چيست يا شما از اين کتاب چه چيزي فهميديد، ميبينيد کودک با کتاب ارتباط برقرار نکرده است.
او درباره فاصله نويسنده و مخاطب که ممکن است از شناخت ناکافي نويسنده از کودکان باشد هم اظهار کرد: کاملا درست است. من اشتباه بزرگي در زندگيام کردم اينکه در دوران جواني به ادبيات کودک زياد بها ندادم. من معلم بچهها بودم، از اول تا ششم ابتدايي. آن زمان احساس مسئوليت ميکردم تا بچهها چيزي ياد بگيرند و به خاطر اين موضوع تمام وقتم گرفته ميشد و فرصتي نبود تا براي کودکان کار کنم. البته به شکل ديگري برايشان کار ميکردم و ادبيات کودکي را که در آن دوره خلق ميشد، مثلا کارهايي که نسيم خاکسار مينوشت، به بچهها ميدام تا از روي آنها مشق بنويسند. البته آن دوره کتابهاي درسي هم کتابهاي خوبي بود با اين حال براي اينکه بچهها غنيتر شوند، آثار کودکان را به آنها ميدادم تا بخوانند. تأثيرات اين کار شد چهار کتاب از بچهها به قلم خودشان و براي خودشان.
نويسنده «حماسه بابک»، «ماديان چهل کره» و «پري چلگيس» در ادامه درباره ماجراي انتشار اين کتابها گفت: يکي از ناشران، نشر شبگير، همراه با شخص ديگري به روستايي به نام ميدان که در آن تدريس ميکردم، آمده بود تا به من سر بزند. انشاء بچهها در کف اتاق پخش و پلا بود. تصادفي يکي را برداشت و خواند. او گفت اين را چه کسي نوشته؟ گفتم کار بچههاست. گفت باورکردني نيست که بچهها بتوانند چنين متني را بنويسند. به او گفتم شما برويد سر کلاس، من شما را به عنوان معلم معرفي ميکنم. موضوعي را براي بچهها بگوييد تا بنويسند. من هم سر کلاس نميآيم. رفت و موضوعي را به بچههاي سوم و چهارم و پنجم داد. وقتي برگشت حيرتزده شده بود و گفت منصور تو چه کار کردي؟ باورکردني نيست. و اجازه خواست تا يکي از اين آثار را منتشر کند. يکي از کارها را انتخاب کردم و گفتم چاپ کنيد. عکسي از آن محصل گرفتم و دو خط هم نوشتم. 10 ساله بود و پدرش هم فوت شده بود. بعد من براي تدريس به شهر رفتم. نماينده کيهان آن دوره آمد و يک نسخه کيهان هم آورده بود. گفت ميداني چه شده؟ گفتم نه. گفت: چندتا مطلب از کتابي که از بچهها منتشر کردي در کيهان منتشر شده و غوغا کرده است. روزنامه را ديدم. صفحه مقابلش سياسي بود. زماني که آن را خواندم، و اي کاش نميخواندم زيرا تصميمات من را عوض کرد، ديدم نوشته اين شاگرد و امثال او نتيجه انقلاب سفيد هستند. ناراحت شدم. گفتم چي ميخواهي. گفت مصاحبه. گفتم مصاحبه نميکنم. سپس گفت پهلبد، وزير فرهنگ آن زمان پشت تلفن منتظر شماست. صحبت کردم. بعدها فهميدم. برنامه چيده بودند تا من را همراه آن محصل با هليکوپتر به تهران ببرند. براي آن کودک بورسيهاي در نظر داشتند تا او را به آمريکا بفرستند. براي من هم يک مصاحبه تلويزيوني. به پهلبد گفتم نه. اين بچه پدر ندارد، بلد نيست حرف بزند. اصلا مسئوليتش با کيست؟ اگر تصادف کرد و اتفاقي افتاد چه کسي مسئول است؟ گفتم تعدادي کتاب براي بچهها بفرستيد سپاسگزار ميشويم. تلفن را قطع کرد تا بحث را ادامه ندهد. در سالهاي اخير به اين موضوع فکر ميکنم، ميبينم يک اشتباه بزرگ کردم، ميتوانستم از آن فرصت استفاده کرده و ايده کتابخانههاي روستايي را مطرح کنم و بودجهاي براي اين کار بگيرم اما فرصت از دست رفت.
ياقوتي ادامه داد: اين کتاب يکسري مشکلات به وجود آورد و تجربه شد تا در کار بعدي ما از يک شاگرد کتاب درنياوريم. «پشت ديوار برف» يعني کتاب دوم از 12 شاگرد است. داستانهايي به قلم بچهها براي خودشان. روان نوشته شدهاند و ساده هستند، بچهها هم با آن خوب ارتباط ميگيرند. ادبياتي نيست که مفاهيم بزرگسال با زور و حقهبازي به خورد بچهها برود. بعد از انتشار اين کتاب ساواک سراغ ناشر رفته و گفته بود معلم اين بچهها کيست؟ ناشر گفته بود چرا اين سوال را ميپرسيد؟ گفته بودند کتاب مشکل دارد، معلم را معرفي کنيد و مجوز نشر بگيريد. ناشر گفته بود معلم را نميشناسم هر وقت آمد، معرفياش ميکنم. جلو کتاب را گرفتند و خمير شد. يک نسخه داشتم و بعد از انقلاب منتشر کرديم. کتابهاي سوم و چهارم را با تجريه بيشتري درآورديم؛ «يک جو زندگي» و «بچههاي کرمانشاه». اين اتفاق حادثه بسيار شگفتانگيز و در نوع خود منحصربهفردي بود.
او خاطرنشان کرد: نويسنده ادبيات کودک بايد با بچهها زندگي کند و ارتباط عميقي با کودکان داشته باشد. روحيات و جهان بچهها را بشناسد و ادبياتي خلق کند که بچهها دوست داشته باشند، نه اينکه بزرگسالان ببينند نويسنده چه پيامي به اسم کودک براي آنها فرستاده است. در يک دوره از ادبيات کشورمان نويسندگان براي بزرگسالان کار ميکردند اما به اسم بچهها. آخرين کارم براي بچهها که نشر شهر قلم منتشر کرد، «خرچنگ بلندپرواز» بود. اين کتاب براي بچههاست و کتابي نيست که نويسنده بخواهد پيام خود را به زبان بچهها بگويد.